شعری زیبا و عمیق از ولادیمیر مایاکوفسکی
آتش نشانی کمک !
اما
آتش نشانها
درنگ !
ترا به چکمه هایتان
ترا به برق کلاهتان
قلب مشتعلم را
با ملایمت
خاموش کنید
خودم
برایتان
آب خواهم آورد....
فرشته های آسمونی!!!
آتش نشانی کمک !
اما
آتش نشانها
درنگ !
ترا به چکمه هایتان
ترا به برق کلاهتان
قلب مشتعلم را
با ملایمت
خاموش کنید
خودم
برایتان
آب خواهم آورد....
تب میکند
ریه های امیدش چرکی میشود
هر روز شادمانی های نکرده را نجویده بالا می آورد
روزی که دیگر هیچ اشتهایی ندارد
زندگی بی اشتها و خاموش است
آن روز ،چند روزی میشود که مرده ای و حتی کار از تنفس مصنوعی و شوک و امید نیز گذشته است

متوسط سن مرگ روح و زندگی در ایران چند سال است؟
بیست و یکی دو سال بیشتر نباید باشد
باشد که جوانمرگ نشویم
جوانمرد شویم!!!
چه غریب ماندی، ای دل !
نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ،
نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم
بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...
هوشنگ ابتهاج

دلم بارون می خواد...
شستم ولی...!
سهراب گفتی: جور دیگر باید دید...
دیدم ولی...!
گفتی زیر باران باید رفت...
رفتم ولی...!
او نه چشم های خیس و شسته ام را
نه نگاه دیگرم را
هیچ کدام را ندید!!!
فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:
"دیوونه ی بارون ندیده"

همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار!
اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد!
اگر اطاعتش را کنم چه میکند؟!

باز امشب غزلي كنج دلم زنداني ست
آسمان شب بي حوصله ام طوفاني ست
هيچ كس تلخي لبخند مرا درك نكرد
هاي هاي دل ديوانه من پنهاني ست...
ادامه مطلب...
آبی آسمان را میبینم و میدانم که نیست و خدا را نمی بینم و میدانم که هست

در روزگاران قديم ، آنگاه كه شما نبوديد يا فوقش يك ساله بوديد در روزي مثل ديروز، پديده اي رخ داد كه هر صد سال يك بار رخ مي دهد. آري در سحرگاهان يا ظهرگاهان يا شايد هم شامگاهان(خيلي فرقي نميكنه) كودكي چشم به جهان گشود كه پدر و مادرش از فرط تعجب نامش را سيم سيم نهادند (ربطش رو خودم هم نفهميدم) كه به مرور زمان به سيمين تغير يافت. اين موجود عجيب داراي دو چشم دو ابرو دماغ و دهن يه گردو و خيلي چيزاي ديگه بود.از عجايبش همين بس كه نخونده يه پا ملا بود و فاقد هيچ گونه قدرت مطالعه. و عجيب تر اين كه ماكسيمم كلاس ميشد . از رموزي كه تا كنون از او كشف شده (توسط چند محقق حرفه اي كه حاضر نشدند نامشان فاش شود) مي توان به پردازش در خواب، توانايي خوابيدن 24 ساعته ، حل جدولهاي مختلف و شانه كردن موهايش اشاره كرد. اطلاعات بيشتري از اين موجود در دسترس نيست. منتظر انتشار تحقيقات بعدي ما باشيد...
سيمين جون تولدت
مبارك
سلام به همه ی فرشته های آسمونی به خصوص سنجد جوووووون
نمی دونم این سیم سیم چه کار با ابن عکس هاش کرده که هیچ جا پیدا نمی شه!! تمام سایت ها رو گشتم ولی نتونستم یه عکس خوب از سنجد پیدا کنم!
واسه همین هم الکی واسه این که یه چیزی گفته باشم این عکس رو گذاشتم!!!

سیم سیم جون تولدت مبارک.
ایشاالله همین امسال با یه آقا سنجد خوب
عروسی کنی (تا هر چه زود تر بری خونه متاهلی و از شرت خلاص شیم!
) و ساله دیگه هم یه بچه سنجد خوب و خوشگل (شبیه من
) به دنیا بیاری
.
بچه ها کی میاین خوابگاه؟ من که احتمالا سوم میام زهرا هم ۹ام میاد سپیده هم همین جور شعله هم فکر کنم سوم بیاد از بقیه خبر ندارم خودتون بگید
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیریم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چهارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل وقال کو؟
|
ما بچه ها اهل زمینیم/ اما زمین دنیای ما نیست/ این یک وجب دنیای خاکی/ تا آخرش هم جای ما نیست/ دنیای خالی از گل سرخ/ دنیای سنگ و سد و دیوار/ دنیای آدم های بد جنس/ گرگ بد و روباه مکار/ اینجا " علی بابا" غریبه است/ اینجا " عمو نوروز" تنهاست / طفلک " ننه سرمای" قصه / در چشم هایش غصه پیداست
انگار یک جادوگر پیر |
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
ادامه مطلب...
پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....
عرفان نظر اهاری
دکتر شریعتی
همه مي پرسند:
چيست در زمزمه مبهم آب ؟
چيست در همهمه دلکش برگ ؟
چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند
که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟
چيست در خلوت خاموش کبوترها؟
چيست در کوشش بي حاصل موج؟
چيست در خنده جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟
ادامه...
تو ولی یادت هست؟ زیر ان سرو بلند که به مغروری لبخند تو بود
تو ولی یادت هست...
من نه اینم که تو بینی و منم...من نه خارم که تو را تیغ زنم
ونه شعله که به جان و دلت اتش بزنم
لیلی ام مانده در این عشق منم
گوهر خویش زکف داده منم
ای دریغ! هیچ ندارم که برایت بسرایم شعری
دستهایم خالی ... شانه هایم لرزان
خالی زندگی ام پر ز غم است
تو بیا و برگرد
بانگاهی گرم این دلم شاد بکن
اشک این گوشه ی چشم دل من پاک بکن
شیرین بانویی باش... پیش از مرگ فرهادت بیا
نوش دارویی باش ... جان سهرابت بیا!
(شعله)
تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت
و به ناباوری و غصه من خندیدن
آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت
کاش می آمدی و می دیدی
که در این عرصه دنیای بزرگ
چه غم آلوده جدایی هایی ست
و بدانی که....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت
بی تو ماتم زده دشت جنونمبی تو ماتم زده دشت جنونم
صید افتاد به خونم.... تو چسان می گذری؟
غافل از اندوه درونم... بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرههای اشک درخشید به چشمان سیاهم!!!
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم... دگر از پای نشستم
گوئیا زلزله امد... گوئیا خانه فرو ریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی
تو همه بود ونبودی...تو همه شعرو سروری... چه گریزی ز برون من
که ز کویت نگریزم
گر بمیرم زغم دل... به تو هرگز نستیزم
منو یک لحظه جدایی؟ نتوانم نتوانم...
بی تو من زنده نمانم...........
جواب زیبای فروغ فرخزاد به شعر حمید مصدق
لطفا برای خواندن این شعر زیبا به ادامه ی سخن بروید
هیچ وقت نباید به اجبار خندید گاهی باید تا نهایت ارامش گریه کرد. تبسم بعد از گریه از
رنگین کمان بعد از بارون هم قشنگتره.
مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند...
بقیه در ادامه مطلب
آب از ديار دريا،
با مهر مادرانه،
آهنگ خاك مي كرد !
***
برگرد خاك ميگشت
گرد ملال او را
از چهره پاك مي كرد،
***
از خاكيان، ندانم
ساحل به او چه مي گفت
كان موج ناز پرورد،
سر را به سنگ مي زد
خود را هلاك مي كرد !
فریدون مشیری
باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیر و دار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم از چشمه لب های من
تشنه ای سیراب شد
....