تبليغاتX
Angels

Angels

فرشته های آسمونی!!!

شعری زیبا و عمیق از ولادیمیر مایاکوفسکی

کمک...!

آتش نشانی کمک !

اما

آتش نشانها

درنگ !

ترا به چکمه هایتان

ترا به برق کلاهتان

قلب مشتعلم را

با ملایمت

خاموش کنید

خودم

برایتان

آب خواهم آورد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 4:6  توسط   | 

بدون شرح!!!

 

برای دیدن عکس ها به ادامه مطلب برین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 مهر1389ساعت 3:25  توسط   | 

مرگ روح!

روزی که زندگی سرما میخورد

تب میکند

ریه های امیدش چرکی میشود

هر روز شادمانی های نکرده را نجویده بالا می آورد

روزی که دیگر هیچ اشتهایی ندارد

زندگی بی اشتها و خاموش است

آن روز ،چند روزی میشود که مرده ای و حتی کار از تنفس مصنوعی و شوک و امید نیز گذشته است

 متوسط سن مرگ روح و زندگی در ایران چند سال است؟

بیست و یکی دو سال بیشتر نباید باشد

باشد که جوانمرگ نشویم

جوانمرد شویم!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 مهر1389ساعت 2:55  توسط   | 

دل من

چه غریب ماندی، ای دل !
نه غمی ، نه غمگساری
نه به انتظار یاری ،
نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم
بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری...

                                                        هوشنگ ابتهاج

دلم بارون می خواد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 مهر1389ساعت 3:4  توسط   | 

دیوانه...

سهراب گفتی: چشم ها را باید شست...

                                             شستم ولی...!

سهراب گفتی: جور دیگر باید دید...

                                             دیدم ولی...!

گفتی زیر باران باید رفت...

                                              رفتم ولی...!

او نه چشم های خیس و شسته ام را

نه نگاه دیگرم را

هیچ کدام را ندید!!!

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

                                             "دیوونه ی بارون ندیده"

+ نوشته شده در  شنبه 27 شهریور1389ساعت 23:48  توسط   | 

همه چیز را یاد گرفته ام جز...

 

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....!

برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

فراموش کردنت  را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 23:1  توسط   | 

خدا

 

با تمام وجود گناه کردم و در تکرار آن اصرار!
اما نه نعمتش را از من گرفت، نه گناهانم را فاش کرد!
اگر اطاعتش را کنم چه میکند؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 شهریور1389ساعت 1:35  توسط   | 

دل من...

باز امشب غزلي كنج دلم زنداني ست

آسمان شب بي حوصله ام طوفاني ست

هيچ كس تلخي لبخند مرا درك نكرد

هاي هاي دل ديوانه من پنهاني ست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 شهریور1389ساعت 2:29  توسط   | 

نجوا

رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 5:42  توسط   | 

عارفانه

در بیکران زندگی دو چیز افسونم میکند :

 آبی آسمان را میبینم و میدانم که نیست  و خدا را نمی بینم و میدانم که هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 شهریور1389ساعت 4:5  توسط پیشی  | 

و آنگاه سيمين...

 

در روزگاران قديم ، آنگاه كه شما نبوديد يا فوقش يك ساله بوديد در روزي مثل ديروز، پديده اي رخ داد كه هر صد سال يك بار رخ مي دهد. آري در سحرگاهان يا ظهرگاهان يا شايد هم شامگاهان(خيلي فرقي نميكنه) كودكي چشم به جهان گشود كه پدر و مادرش از فرط تعجب نامش را سيم سيم نهادند (ربطش رو خودم هم نفهميدم) كه به مرور زمان به سيمين تغير يافت. اين موجود عجيب داراي دو چشم دو ابرو دماغ و دهن يه گردو و خيلي چيزاي ديگه بود.از عجايبش همين بس كه نخونده يه پا ملا بود و فاقد هيچ گونه قدرت مطالعه. و عجيب تر اين كه ماكسيمم كلاس ميشد . از رموزي كه تا كنون از او كشف شده (توسط چند محقق حرفه اي كه حاضر نشدند نامشان فاش شود) مي توان به پردازش در خواب، توانايي خوابيدن 24 ساعته ، حل جدولهاي مختلف و شانه كردن موهايش  اشاره كرد. اطلاعات بيشتري از اين موجود در دسترس نيست. منتظر انتشار تحقيقات بعدي ما باشيد...

 

 

 

 

سيمين جون تولدت

مبارك

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 شهریور1389ساعت 23:35  توسط جوجو  | 

اگر من....

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبائی و زشتی ،
به روی یکدگر ، ویرانه میکردم .
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم ،
که در همسایه ی صدها گرسنه ،
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم ،
بر سر پیمانه می کردم .
***
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
چو می دیدم یکی عریان و لرزان ،
دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ،
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم ....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 3:34  توسط پیشی  | 

تولدت مبارک!

سلام به همه ی فرشته های آسمونی به خصوص سنجد جوووووون  نمی دونم این سیم سیم چه کار با ابن عکس هاش کرده که هیچ جا پیدا نمی شه!! تمام سایت ها رو گشتم ولی نتونستم یه عکس خوب از سنجد پیدا کنم! واسه همین هم الکی واسه این که یه چیزی گفته باشم این عکس رو گذاشتم!!!

سیم سیم جون تولدت مبارک.

 ایشاالله همین امسال با یه آقا سنجد خوب عروسی کنی (تا هر چه زود تر بری خونه متاهلی و از شرت خلاص شیم!) و ساله دیگه هم یه بچه سنجد خوب و خوشگل (شبیه من) به دنیا بیاری.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 2:55  توسط   | 

آی کسانی که پست نمیگذارید بدانید و آگاه باشید به زودی سوسک می شوید

سلام فرشته های آسمونیه دیگه کم کم بار و بنه رو جمع کنید که الافی تموم شد دوباره کلاس و دانشگاه و خوابگاه و دو در کردن ها و خواب موندن ها و فیلم دیدن ها و ...................

بچه ها کی میاین خوابگاه؟ من که احتمالا سوم میام زهرا هم ۹ام میاد سپیده هم همین جور شعله هم فکر کنم سوم بیاد از بقیه خبر ندارم خودتون بگید

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 شهریور1389ساعت 19:36  توسط جوجو  | 

فال نیک

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟ 

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی

گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیریم بهار را

چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چهارفصل دلم را ورق زدم

آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند

حال سؤال و حوصله قیل وقال کو؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 21:3  توسط پیشی  | 

دنیایی از اکلیل و پولک

ما بچه ها اهل زمینیم/ اما زمین دنیای ما نیست/ این یک وجب دنیای خاکی/ تا آخرش هم جای ما نیست/ دنیای خالی از گل سرخ/ دنیای سنگ و سد و دیوار/ دنیای آدم های بد جنس/ گرگ بد و روباه مکار/ اینجا " علی بابا" غریبه است/ اینجا " عمو نوروز" تنهاست / طفلک " ننه سرمای" قصه / در چشم هایش غصه پیداست

انگار یک جادوگر پیر
با یک عصای سحر آمیز
باغ قشنگ قصه ها را
دنیای ما را ، کرده پاییز
***
دنیای ما پر بود از شور
از قصه شنگول و منگول
از بزبز قندی که جنگید
با گرگ ها ، با گله غول
***
مرغی که تخمی از طلا داشت
آن جوجه های پرحنایی
یک قسمت از دنیای ما بود
بزهای زنگوله طلایی
***
دنیای ما جا می شد انگار
در تیله چشم عروسک
کاغذ کشی و گوی رنگی
دنیایی از اکلیل و پولک
***
دنیای ما یک روز گم شد
در کهکشان راه شیری
کاش ای خدا می شد که آن را
تا هیچوقت از ما نگیری

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 شهریور1389ساعت 0:46  توسط پیشی  | 

زنی را می شناسم من!!!

 

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پر شور است

دو صد بیم از سفر دارد


زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

ادامه مطلب...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 12 شهریور1389ساعت 22:40  توسط   | 

التماس دعا

بگذار تا بمیرم در این شب الهی
ورنه دوباره آرم رو روی روسیاهی

چون رو کنم به توبه، سازم نوا و ندبه
چندان که باز گردم گیرم ره تباهی

چون رو کنم به احیاء، دل زنده گردم اما
دل مرده می‏شوم باز با غمزه گناهی

گرچه به ماه غفران بسته است دست شیطان
بدتر بود ز ابلیس این نفس گاه گاهی

ای کاش تا توانم بر عهد خود بمانم
شرمنده ‏ام ز مهدی وز درگهت الهی

ادامه مطلب...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 21:34  توسط   | 

بالهایت را کجا گذاشته ای؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....
                                                     عرفان نظر اهاری

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 19:2  توسط پیشی  | 

مناجات


پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود

                                     دکتر شریعتی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 23:48  توسط پیشی  | 

شعری از دکتر علی شریعتی

شبی كه باران فرو می‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌ای است كه بر این كویر خشك و تافته،

در كام دانه ای،

بوته خشكی و درخت سوخته‌ای و جان عطشناك مزرعه‌ای فرو می‌افتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را

نوید می‌دهد.

چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن

و قطره‌ای از آن برپوست تن

و پیشانی و لب وچشم خویش حس نكردن، خشك و غبار آلود زیستن و مردن!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------
در این شبی كه جهان ما را در كام خود فرو برده

است و آسمان ما را سیاه كرده است،

باران غیبی باریدن گرفته است، گوش بدهید، زمزمه نرم و خوش آهنگ

آن را می‌شنوید، حتی صدای روییدن گیاهان را درشب این كویر می‌توان شنید.

سلام بر این شب، شب قدر شبی كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است،

سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشید قلب این سنگستان را بناگاه

بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌های

فسرده این افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما ...

و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد. تا صبح بر اینشب

سلام !


+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 23:40  توسط پیشی  | 

همه مي پرسند:

 

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب ؟

چيست در همهمه دلکش برگ ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

ادامه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 شهریور1389ساعت 1:25  توسط   | 

برگرد

اری خوب به خاطر دارم... یادروزی که به دنبال نگاهت دل من سخت دوید

تو ولی یادت هست؟ زیر ان سرو بلند که به مغروری لبخند تو بود

تو ولی یادت هست...

من نه اینم که تو بینی و منم...من نه خارم که تو را تیغ زنم

ونه شعله که به جان و دلت اتش بزنم

لیلی ام مانده در این عشق منم

گوهر خویش زکف داده منم

ای دریغ! هیچ ندارم که برایت بسرایم شعری

دستهایم خالی ... شانه هایم لرزان

خالی زندگی ام پر ز غم است

تو بیا و برگرد

بانگاهی گرم این دلم شاد بکن

اشک این گوشه ی چشم دل من پاک بکن

شیرین بانویی باش... پیش از مرگ فرهادت بیا

نوش دارویی باش ... جان سهرابت بیا!

                                                       (شعله)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 3:40  توسط پیشی  | 

از دل نرود...

 تا تو رفتی همه گفتند
از دل برود هر آنکه از دیده برفت

و به ناباوری و غصه من خندیدن

آه ای رفته سفرکه دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایی ست

و بدانی که
....
از دل نرود هر انکه از دیده برفت

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 1:59  توسط   | 

بی تو من زنده نمانم

در جواب شعر کوچه...

بی تو ماتم زده دشت جنونمبی تو ماتم زده دشت جنونم

صید افتاد به خونم.... تو چسان می گذری؟

غافل از اندوه درونم... بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطرههای اشک درخشید به چشمان سیاهم!!!

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

تو ندیدی...

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم... دگر از پای نشستم

گوئیا زلزله امد... گوئیا خانه فرو ریخت سر من

بی تو من در همه شهر غریبم

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوایی

تو همه بود ونبودی...تو همه شعرو سروری... چه گریزی ز برون من

که ز کویت نگریزم

گر بمیرم زغم دل... به تو هرگز نستیزم

منو یک لحظه جدایی؟ نتوانم نتوانم...

بی تو من زنده نمانم...........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 11:31  توسط پیشی  | 

چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت!

 

جواب زیبای فروغ فرخزاد به شعر حمید مصدق

لطفا برای خواندن این شعر زیبا به ادامه ی سخن بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 2:0  توسط   | 

رنگین کمان

هیچ وقت نباید به اجبار خندید گاهی باید تا نهایت ارامش گریه کرد. تبسم بعد از گریه از

رنگین کمان بعد از بارون هم قشنگتره.

+ نوشته شده در  شنبه 30 مرداد1389ساعت 15:57  توسط پیشی  | 

سرمشق آزادی خواهان!

مردي به دربار خان زند مي رود و با ناله و فرياد مي خواهد تا کريمخان را ملاقات کند. سربازان مانع ورودش مي شوند. خان زند در حال کشيدن قليان ناله و فرياد مردي را مي شنود و مي پرسد ماجرا چيست؟ پس از گزارش سربازان به خان ؛ وي دستور مي دهد که مرد را به حضورش ببرند...

 بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 مرداد1389ساعت 23:39  توسط   | 

راز

 

آب از ديار دريا،

با مهر مادرانه،

آهنگ خاك مي كرد !

***

برگرد خاك ميگشت

گرد ملال او را

از چهره پاك مي كرد،

***

از خاكيان، ندانم

ساحل به او چه مي گفت

كان موج ناز پرورد،

سر را به سنگ مي زد

خود را هلاك مي كرد !

 

                                 فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 مرداد1389ساعت 2:35  توسط   | 

ای نا آشنا!!!

 

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لب های من

تشنه ای سیراب شد

         ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 24 مرداد1389ساعت 0:47  توسط   |